تبلیغات
وبلاگ حکمت
وبلاگ حکمت

لینکدونی

لینکستان

صفحات جانبی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
لینک باکس مذهبی شهید دکتر چمران

به 162 زنگ بزنید


متاسفانه صداوسیما ، دیروز دوشنبه مصادف با دوازدهم بهمن ماه ، باز هم مایه سرافکندگی شد و در برنامه ای که عصر این روز با عنوان اندیشه های سیاسی امام از شبکه چهار  روی آنتن برد ،در کنار به تصویر کشیدن خودکامگی ها و عیش و عشرتها و هوس پرستی های محمدرضای خائن، حکومت دیکتاتوری را "مطلقه" نام نهاد .
گوینده در این برنامه دو مرتبه، برای توصیف حکومت دیکتاتورمآبانه و جائرانه محمدرضا پهلوی با لفظ " حکومت مطلقه " وی یاد کرد !!!! و البته  توضیح روشنگرانه ای نداد که منظورش از این مطلقه نامیدن حکومت و دستورات شاه خائن چیست؟! چراکه در عرف مردم ما این اصطلاح بسیار کم شنیده می شود و آنگاه هم که شنیده می شود ، اصطلاح "ولایت مطلقه فقیه " میزبان این کلمه می باشد.

بدون تردید و با نگاهی گذرا به زندگی،مسافرتها ،رفتار،گفتار و دستورات و حکومت داری شاه عیاش که در این برنامه هم اندکی از آن در معرض قضاوت بینندگان قرار گرفته بود،پی می بریم که وی هوی و هوس و تمایلات نفسانی و فامیلی خود را به صورت مطلق یا به قولی "مطلقه" بر جامعه تحمیل می کرد .تحمیلی که بسیاری از اوقات هم دستورات بیگانگان چاشنی آن بود.
و اما ولایت مطلقه فقیه ، ولایت مطلقه فقاهت و احکام و دستورات الهی است و نه خواسته های شخصی و گروهی فقیهی که در منصب ولایت قرار گرفته است.فقیه جامع الشرایطی که در تشخیص احکام الهی به درجه اجتهاد رسیده و عادل و شجاع و مدیر و مدبر است ، حتی اگر یک گناه عمدی -چه شخصی و چه نسبت به افراد و اجتماع -انجام دهد،خودبخود از ولایت مطلقه عزل است.
اینست که در عرف جامعه به نوع اول که مطلقه در حیطه تمایلات نفسانی و هوس پرستی و نادیده گرفتن خلق الله است، دیکتاتوری گفته می شود و به نوع دوم حکومت یاد شده که فقیه جامع الشرایطی در واقع مجرای تحقق احکام و فرامین الهی در جامعه اسلامی می باشد، ولایت مطلقه فقیه می گویند.

منشاء حکومت مطلقه دیکتاتوری،نفس است و شیطان و وسوسه های دمادم شیطان رجیم اما
ماهیت حکومت ولایت مطلقه فقیه ، تعالیم قرآن و عترت است که منطبق با سرشت و فطرت است.


اینجاست که استفاده لفظ "مطلقه " بدون توضیح  لازم به جای کلمه دیکتاتوری ،بوی غرض و مرض و یا حماقت و جهالت می دهد که در هرحال با توجه به اینکه در رسانه ملی این اتفاق افتاده است ،حساسیت مردم مسلمان و بصیر میهن اسلامیمان را می طلبد.
پس برای انجام فریضه نهی از منکر اقدام کنید که کمترین آن ،تماس با روابط عمومی صدا و سیما (162) خواهد بود.
شادی روح امام و شهدا صلوات



راه نجات از گناه ...

با سلام من جوانی هستم که چند سالی است که چشمانم آلوده به نگاه حرام است که از اینترنت شروع شد و باعث شد که من آنچنان به دیدن این فیلم ها و عکسها عادت کنم که حتی چند وقتی است که عادت به خود ارضایی نیز کرده ام . بار ها وبارها خواسته ام که این عادات زشت را ترک کنم ولی نتوانسته ام . حتی بارها وبارها کامپیوتر را از خود دور کرده ام .و انواع و اقسام کارها را انجام دادم تا دیگر این عادات را کنار بگذارم ولی نشد.بارها توبه کردم ولی توبه خود را شکستم. حال بسیار نا امید وخسته از شما در خواست می کنم که مرا راهنمایی کنید.


حجت الاسلام و المسلمین جاودان فرمودند :

سلام علیکم و رحمة الله

اگر آدم دست به اینترنت داشته باشد، به آخر رسیده است .

اگر نتوانید این کا را ترک کنید راهی برای نجات وجود ندارد . البته سوال شما خیلی روشن نبود که شما مشکل خودتان را فیلم ها و عکس های اینترنت می دانید یا چیز دیگر ؟ بنده فرض بر این می گذارم که مشکل خود ارضائی است.

برای شروع به حل همانطور که عرض شد باید اینترنت از خانه و زندگی شما بیرون برود تا بتوانیم به مشکلات بعدی فکر کنیم.

حال ما فرض بر این می گذاریم که دیگر در زندگی شما اینترنت وجود ندارد، و تنها مشکل دوم در برابر شماست.

اولاً عرض کنیم بهترین راه برای معالجه این مریضی ازدواج است. اگر از حیث سن و شرایط آمادگی وجود دارد این راه را انتخاب کنید .زیرا هر وقت مشکلی در بیرون پیش آمد راه حل در خانه موجود است ، و می توان به راحتی مشکل را حل کرد. اما اگر ازدواج فعلاً مقدور نیست باید ببینیم که شما می خواهید مشکل را حل کنید یا نه ؟ اگر بخواهید مشکل را حل کنید باید سختی آن را تحمل کنید.

 1) غذایتان را مواظبت کنید. از نظر کم و کیف پائین بیاورید. وقتی آدم هر چه خواست، و هر مقدار خواست چیز خورد، بعدش به مشکل برخورد خواهد کرد. اگر بتوانید به طور جدی این شرط را عمل کنید به زودی مشکل حل خواهد شد.

 2) ورزش کنید. ورزش بخصوص ورزش هائی مثل کوه نوردی و شنا و شاید به دلائلی از آنها بهتر ورزش های رزمی، برای کنترل شهوت بسیار خوب و موثرند.

 3) نمازتان نزد معلم وارد بخوانید و تصحیح کنید تقلید و وضو و غسل خودتان را تصحیح کنید. نماز صحیح و اول وقت جلوی آدم را در خطرات دینی می گیرند و آدم را حفظ می کنند. این قسمت بسیار مهم است.

 4) توسل هر روز و جدی به امام زمان مثلاً زیارت آل یاسین بسیار لازم و مهم است و از همه عواملی که برای نجات گفتیم کار آمدتر است. به ایشان التماس کنید رها نکنید اگر طول هم بکشد راه نجات همین است. البته اگر بزودی توفیق بدست آمد مغرور نشوید باز هم التماس و درخواست کنید.


انشاءالله موفق می شوید.

کلیپ ولایت فقیه

کلیپ ولایت فقیه ؛ ولایت نبی (ص) با فرمت 3gp مخصوص موبایل

با مداحی برادر مجتبی علی قاسمی - کاری از هیئت منتظران حضرت مهدی (عج) بسیج مسجد بعثت افسریه

دانلود کنید

علمدار عشق (5) - دختر مسیحی که شیعه شد

به بهانه سالروز ولادت و شهادت شهید علمدار

 

اگر با نگاهی دقیق تر به زندگی برخی شهدا نظر کنیم به نکات بسیار راهگشایی بر می‌خوریم که می‌تواند راه بندگی خدا را برای ما روشن‌تر سازد. یکی از این شهدا که شاید از او کمتر شنیده و خوانده باشیم شهید سید مجتبی علمدار است. شهیدی  که عمرش کوتاه بود و فقط سی سال در این سرای فانی زندگی کرد ولی وقتی  زندگی نامه، وصیت‌نامه، اعتراف‌نامه و خاطراتش را می‌خوانیم؛ درمی‌یابیم درعبودیت و بندگی به درجات بالایی رسیده بود. به مناسبت 11 دی سالروز ولادت و شهادت این شهید بزرگوار، اندکی از زندگی‌اش را مرور خواهیم کرد. باشد که برایمان دعا کند.

 

 

داستان شیعه شدن دختر مسیحی به دست شهید علمدار

 

با یادآوری ماجرای دختر جوان آذربایجانی، ژاكلین . همو كه در عالم رویا به شرح فوق با شهید علمدار آشنا شده و همین سرآغاز فصلی نو در زندگی او شده است.

شاید این موضوع را در نشریات  خوانده باشید ، حیف‌مان آمد ما از كنار این اتفاق بزرگ بگذریم كه چگونه ژاكلین ذكریای ثانی دختر جوان 23 ساله‌ی مسیحی ، مسلمان شد.

به یاد سرهای مقدس شهدای كربلا افتادم كه در مسیر انتقال به كوفه وقتی به وادی «قنسرین» فرود آمدند ، راهب مسیحی سر مقدس حضرت ابا عبدالله را برای مدت یك شب اجاره كرد ، اما آن سر مقدس با جوان راهب  شروع به سخن گفتن كرد ، . و همین نیز موجب هدایت راهب به دین اسلام شد .

 

من ژاکلین ذکریای ثانی هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از یه خانواده مسیحی هستم و از اسلام اطلاعات کمی دارم.

وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعیت مطلوبی نداشتم که بر می گشت به فرهنگ زندگیمون.

توی کلاس ما یک دختر بود به اسم مریم که حافظ 18 جزء از قرآن مجید بود، بسیجی بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. می خواستم هر طوری شده با اون دوست بشم.....

 

اون روز سه شنبه بود و توی نماز خانه مدرسه مون دعای توسل برگزار می شد، من توی حیاط مدرسه داشتم قدم می زدم که یه دفعه کسی از پشت سر، چشمای من رو گرفت. دستهاش رو که از روی چشمام برداشت، از تعجب خشکم زد. بله! مریم بود که اظهار محبت و دوستی می کرد. خیلی خوشحال شدم. اون پیشنهاد کرد که با هم به دعای توسل بریم. اول برایم عجیب بود ولی خودم هم خیلی مایل بودم که ببینم تو این مجلسها چی می گذره. وارد مجلس که شدیم دیدم دارند دعا می خوانند و همه گریه می کنند، من هم که چیزی بلد نبودم نشستم یه گوشه؛ ولی ناخواسته از چشمام اشک سرازیر شد.

از اون روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می رفتیم، چون مسیرمون یکی بود، هر روز چیز بیشتری یاد می گرفتم. اولین چیزی که یاد گرفتم، حجاب بود. با راهنمایهای اون به فکر افتادم که در مورد دین اسلام مطالعه و تحقیق بیشتری کنم. هر روز که می گذشت بیش از پیش به اسلام علاقه مند می شدم. مریم همراه کتاب های اسلامی، عکس شهدا و وصیتنامه هاشون را برام می آورد و با هم می خوندیم، این طوری راه زندگی کردن را یادم می داد. می تونم بگم هر هفته با شش شهید آشنا می شدم....

اواخر اسفند 1377بود که برای سفر به جنوب ثبت نام می کردند.

مدتی بود که یکی از کلیه هام به شدت عفونت کرده بود و حتما باید عمل می شد. مریم خیلی اصرار کرد که همراه اونا به مناطق جنگی برم، به پدر و مادرم گفتم ولی اونا مخالفت کردند. دو روز اعتصاب غذا کردم ولی فایده ای نداشت.

 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود که یادم اومد که مریم گفته بود ما برا حل مشکلاتمون دعای توسل می خونیم. منم قصد کردم که دعای توسل بخونم .شروع کردم به خوندن، نمی دونم تو کدوم قسمت دعا بودم که خوابم برد! تو خواب دیدم که تو بیابون برهوتی ایستاده ام،

دم غروب بود. مردی به طرفم اومد و گفت: «زهرا بیا.....بیا.....می خوام چیزی نشونت بدم». دنبالش راه افتادم. تو نقطه ای از زمین چاله ای بود که اشاره کرد به اون داخل بشم، اون پائین جای عجیبی بود. یه سالن بزرگ با دیوارهای بلند و سفید که از اونا نور آبی رنگ می تراوید، پر از عکس شهدا و آخر آنها هم یه عکس از آقای خامنه ای.

 

به عکس ها که نگاه می کردم احساس کردم که دارند با من حرف می زنند ولی چیزی نمی فهمیدم . آقا هم شروع کرد به حرف زدن، فرمود: «شهدا یه سوزی داشتند که همین سوزشان اونا را به مقام شهادت رسوند، مثل شهید جهان آرا، شهید باکری، شهید همت و علمدار....» پرسیدم: علمدار کیه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود. آقا فرمود: «علمدار همونیه که پیش توست. همونی که ضمانت تو رو کرده تا به جنوب بیایی

 

از خواب پریدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می خورم که بگذاری به جنوب برم، او هم اجازه داد. خیلی تعجب کردم که چطور یه دفعه راضی شد.

هنگام ثبت نام برای سفر، با اسم مستعار "زهرا علمدار" خودم رو معرفی کردم. اول فروردین 78 همراه بسیجیان عازم جنوب شدم. نوار شهید علمدار رو از نوار فروشی کنار حرم امام خمینی(ره) خریدم و هر چه این نوار رو گوش می دادم بیشتر متوجه می شدم که چی می گفت. در طی ده روز سفری که داشتم تازه فهمیدم که اسلام چه دین شریفیه. وقتی بچه ها نماز جماعت می خوندند من یه کنار می نشستم زانوهام رو بغل می گرفتم و به حال بد خود گریه می کردم. به شلمچه که رسیدیم خیلی با صفا بود.

 

نگفتم، مریم خواهر سه شهید بود. دو تا از برادرهاش تو شلمچه شهید شده بودند. با اون رفتم گوشه ای نشستم و اون شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا. یه لحظه احساس کردم شهدا دور ما جمع شده اند و دارند زیارت عاشورا می خونند. اونجا بود که حالم خیلی منقلب شد و از هوش رفتم. فردای اون روز، عید قربان بود و قرار بود آقای خامنه ای به شلمچه بیاد.

 ساعت حدود 5/11بود که آقا اومد. چه خبر شد شلمچه! همه بی اختیار گریه می کردند. با دیدن آقا تمام نگرانی ام به آرامش تبدیل شد. چون می دیدم که خوابم داره به درستی تعبیر می شه.

خلاصه پس از اینکه از جنوب برگشتم تمام شک هام تبدیل به یقین شد، اون موقع بود که از مریم خواستم طریقه ی اسلام آوردن رو به من یاد بده. اون هم خوشحال شد. بعد از اینکه شهادتین رو گفتم یه حال دیگه ای داشتم. احساس می کردم مثل مریم و دوستانش شده ام. من هم مسلمان شده بودم. فقط این رو بگم که همه اعمال مسلمان بودن رو مخفیانه بجا می آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و کلیه هایم به کلی خوب شد....  

نقل از نشریه فکه

علمدار عشق (4) - وصیت نامه

به بهانه سالروز ولادت و شهادت شهید علمدار

اگر با نگاهی دقیق تر به زندگی برخی شهدا نظر کنیم به نکات بسیار راهگشایی بر می‌خوریم که می‌تواند راه بندگی خدا را برای ما روشن‌تر سازد. یکی از این شهدا که شاید از او کمتر شنیده و خوانده باشیم شهید سید مجتبی علمدار است. شهیدی  که عمرش کوتاه بود و فقط سی سال در این سرای فانی زندگی کرد ولی وقتی  زندگی نامه، وصیت‌نامه، اعتراف‌نامه و خاطراتش را می‌خوانیم؛ درمی‌یابیم درعبودیت و بندگی به درجات بالایی رسیده بود. به مناسبت 11 دی سالروز ولادت و شهادت این شهید بزرگوار، اندکی از زندگی‌اش را مرور خواهیم کرد. باشد که برایمان دعا کند.

 

 

فرازهایی از وصیت نامه شهید علمدار

 

... به همه شما وصیت می کنم، همة شمایی که این صفحه را می خوانید، قرآن را بیشتر بخوانید، بیشتر بشناسید، بیشتر عشق بورزید، بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید، بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید، سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد، نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان.

 

به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای غربت فرزند فاطمه (س)« مقام معظم رهبری » را که همان نالة غریبانة فاطمه (س) خواهد بود، به گوش برسد. نگذارید آن واقعه تکرار شود، حتماً می پرسید کدام واقعه ؟ همان واقعه ای که بی بی فاطمه زهرا (س) نیمة دل شب دست به دعا بردارد که: « اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِی سَریِعاً ».همان واقعه ای که علی (ع) از تنهایی با چاه درد و دل کند. همان واقعه ای که امام خمینی(ره) بگوید: من جام زهر را نوشیدم و نالة غریبانة «اَلَّلهُمَّ عَجِّل وَفاتِی سَریِعاً» او، فاطمه (س) را به گریه آورد.

 

شیعه ها! مسلمونا! حزب اللهی ها! بسیجی ها! و.. نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود. بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولایت فقیه می باشد، باشند. چون دشمنان اسلام کمر همت بستند تا ولایت فقیه را از ما بگیرند شما همت کنید، متعهد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت فقیه باقی بماند.

 

.. زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید و به سوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنید . تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده، به اشک چشم دوستانم متبرک شده است روی صورتم بگذارید .

 

علمدار عشق (3) - خاطراتی از دوستان

به بهانه سالروز ولادت و شهادت شهید علمدار

اگر با نگاهی دقیق تر به زندگی برخی شهدا نظر کنیم به نکات بسیار راهگشایی بر می‌خوریم که می‌تواند راه بندگی خدا را برای ما روشن‌تر سازد. یکی از این شهدا که شاید از او کمتر شنیده و خوانده باشیم شهید سید مجتبی علمدار است. شهیدی  که عمرش کوتاه بود و فقط سی سال در این سرای فانی زندگی کرد ولی وقتی  زندگی نامه، وصیت‌نامه، اعتراف‌نامه و خاطراتش را می‌خوانیم؛ درمی‌یابیم درعبودیت و بندگی به درجات بالایی رسیده بود. به مناسبت 11 دی سالروز ولادت و شهادت این شهید بزرگوار، اندکی از زندگی‌اش را مرور خواهیم کرد. باشد که برایمان دعا کند.

 

 

چند خاطره از زبان دوستان نزدیک سید

 

جذب جوانان

شیوه خاصی هم در جذب جوانان داشت گاهی حتی خود من هم به سّید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیأت؟ به یکی می گویی بیا امشب تو ساقی باش. به یکی می گویی این پرچم را به دیوار بزن و .. ول کن بابا! می گفت: نه ! کسی که در این راه اهل بیت(ع) هست که مشکلی ندارد ، اما کسی که در این راه نیست ، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت(ع) و یک گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید می رود و دیگر هم بر نمی گردد اما وقتی او را تحویل بگیرید او را جذب این راه کرده اید.

برنامه هیات او اول با سه، چهار نفر شروع شد اما بعد رسیده بود به سیصد، چهارصد جوان عاشق اهل بیت(ع) که همه اینها نتیجه تواضع، فروتنی و اخلاص سید بود.

 

 

مشکل از من است!

یکبار یکی از بچه های هیأت آمد و به سید گفت: تو مراسمها و روضه اهل بیت(ع) اصلاً گریه ام نمی گیرد و نمی توانم گریه کنم! سید گفت: اینجا هم که من خواندم گریه ات نگرفت؟! گفت: نه! سید گفت: مشکل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است که تو گریه ات نمی گیرد! این شخص با تعجب می گفت: عجب حرفی! من به هر کس گفتم، گفت: تو مشکل داری برو مشکلت را حل کن،گریه ات می گیرد!اما این سید می گوید مشکل از من است! بعدها می دیدم که او جزء اولین گریه کنندگان مصائب ائمه اطهار بود.

 

اینها معلم اخلاق من هستند!

دو تا برادر بودند که به ظاهر هیأتی نبودند و به قول بعضی ها آن تیپی ..!! این دو شیفته سید شده بودند و به خاطر دوستی با سید وارد هیأت شدند. یک روز مادر اینها شک می کند که چرا شبها دیر به خانه می آیند؟! یک شب دنبال آنها راه می افتد، می بیند پسرانش رفتند داخل یک زیرزمین! این خانم هم پشت در می نشیند و گوش می دهد متوجه می شود از زیرزمین صدای مداحی می آید. بعد از اتمام مراسم مادر متوجه می شود فرزندانش مشغول نماز شده اند؛ با دیدن این صحنه مادر هم تحت تاثیر قرار می گیرد و او هم به این راه کشیده می شود. 

 

خود سید بعدها تعریف کرد که این دو تا برادر یک شب آمدند گفتند: سید! مادرمان می خواهد شما را ببیند. رفتم دیدم خانمی است چادری؛ گفت: آقا سید شما من را که نماز نمی خواندم،نمازخوان کردید! چادر به سر نمی کردم، چادری کردید! ما هر چه داریم! از شما داریم. این خانم بعدها تعریف کرد که سید به من گفت: من هر چه دارم از این فرزندان شما دارم! اینها معلم اخلاق من هستند!

 

 

عمر کوتاه

شبی در بین راه در خصوص مسایل مربوط به زندگی و معضلات جامعه و مسایل روز صحبت می کردیم. در پایان وقتی همه ساکت شدند سید مجتبی با خنده گفت: ای آقا سی سال عمر که این حرفها را ندارد!

و به مصداق همان حرفی که سید گفته بود، همگان دیدیم که سرانجام در سی امین بهار زندگی، سید مجتبی جاودانه شد.

 

 اخلاص در عمل

من کنار سید نشسته بودم و سید هم طبق معمول شال سبزش را روی سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصی مشغول خواندن زیارت عاشورا و مداحی بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبزخود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسیدم: این چه کاری است؟ گفت: بگذار گردن تو باشد. بعد از لحظه ای دیدم جمعیت حاضر بسوی من آمدند و شروع کردند به بوسیدن و التماس دعا گفتن. با صدای بلند گفتم: اشتباه گرفته اید، مداح ایشان است. امّا سیّد کمی آنطرف تر ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می کرد.

 

 آخرین جملات

شبی که حال سید بسیار وخیم و تنفس او بسیار تند و مشکل شده بود، او را به اتاقی که دستگاه تنفس مصنوعی بود بردیم در حالیکه تنفس بسیار سریعی داشت و تشنه هوا بود. پزشک دستور داد که داروی بیهوشی به او تزریق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرین جمله ای که از سید شنیدم و بعد از آن تا زمان شهادت بیهوش بود، این بود: یا عمه سادات! یا زینب کبری! 

علمدار عشق (2) - اعتراف نامه

به بهانه سالروز ولادت و شهادت شهید علمدار

اگر با نگاهی دقیق تر به زندگی برخی شهدا نظر کنیم به نکات بسیار راهگشایی بر می‌خوریم که می‌تواند راه بندگی خدا را برای ما روشن‌تر سازد. یکی از این شهدا که شاید از او کمتر شنیده و خوانده باشیم شهید سید مجتبی علمدار است. شهیدی  که عمرش کوتاه بود و فقط سی سال در این سرای فانی زندگی کرد ولی وقتی  زندگی نامه، وصیت‌نامه، اعتراف‌نامه و خاطراتش را می‌خوانیم؛ درمی‌یابیم درعبودیت و بندگی به درجات بالایی رسیده بود. به مناسبت 11 دی سالروز ولادت و شهادت این شهید بزرگوار، اندکی از زندگی‌اش را مرور خواهیم کرد. باشد که برایمان دعا کند.

 

 

اعتراف نامه شهید علمدار

قوانین دهگانه شهید

 

قانون اول: بارالها، اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم. حداقل روزی ده آیه قرآن را باید بخوانم.اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این ده آیه را بخوانم روز بعد باید حتماً یک جزء کامل بخوانم.

تاریخ اجراء 4/5/69 

قانون دوم: پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازم را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم. حداقل روزی دو رکعت نماز قضا باید بخوانم.اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم، روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت (17 رکعت) بخوانم .

تاریخ اجراء 11/5/69 

 

قانون سوم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم. حداقل هر شب قبل از خواب باید دو رکعت نماز تقرّب بخوانم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا بیاورم روز بعد باید 20 ریال صدقه و 8 رکعت نماز قضا بجا بیاورم.            

تاریخ اجراء 26/5/69 

 

قانون چهارم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و بهر نماز شب هم بیدار نشدم.حداقل در هر هفته باید دوشب نماز شب بخوانم و بهتر است شبهای پنجشنبه و شب جمعه باشد.اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا بیاورم باید بجای هر شب 50 ریال صدقه و11 رکعت تمام را بجا بیاورم .       

                                     تاریخ اجراء 16/6/69 

 

قانون پنجم: خدایا! اعتراف می کنم از اینکه «خدا می بیند» را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کارکردم.حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا را بخوانم باید هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای نتوانستم سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه 2 حزب قرآن بخوانم.

تاریخ اجراء 13/7/69 

 

قانون ششم:حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نمازهای واجب صلوات بفرستم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را انجام دهم، باید به ازای هر صلوات 10 ریال صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم.        

 تاریخ اجراء 18/8/69 

 

قانون هفتم: حداقل باید در هر 24 ساعت 70 بار استغفار کنم.اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم، در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم 300 به 600 تبدیل می شود.

تاریخ اجراء 30/9/69 

 

قانون هشتم: هر کجا که نماز را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم، بهتر است که دوشنبه و پنج شنبه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم در هفته بعد به ازای دو روز 3 روز و به ازای هر روز 100 ریال صدقه باید بپردازم .

                                                      تاریخ اجراء 19/11/69 

 

قانون نهم: در هر روز باید 5 مسئله از احکام حضرت امام (ره) را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا بیاورم روز بعد باید 15 مسئله بخوانم .        

                                                         تاریخ اجراء 14/1/70 

 

قانون دهم: در هر 24 ساعت باید 5 بار تسبیح حضرت زهرا(س) برای نماز یومیه و 2 بار هم برای نماز قضا بگویم. اگر به هر دلیلی نتوانستم این فریضه الهی را انجام دهم باید به ازای هر یکبار ، 3 مرتبه این عمل را تکرار کنم.  

تاریخ اجراء 15/3/70 

علمدار عشق (1) - خاطرات همسر شهید علمدار

به بهانه سالروز ولادت و شهادت شهید علمدار

اگر با نگاهی دقیق تر به زندگی برخی شهدا نظر کنیم به نکات بسیار راهگشایی بر می‌خوریم که می‌تواند راه بندگی خدا را برای ما روشن‌تر سازد. یکی از این شهدا که شاید از او کمتر شنیده و خوانده باشیم شهید سید مجتبی علمدار است. شهیدی  که عمرش کوتاه بود و فقط سی سال در این سرای فانی زندگی کرد ولی وقتی زندگی نامه، وصیت‌نامه، اعتراف‌نامه و خاطراتش را می‌خوانیم؛ در می‌یابیم درعبودیت و بندگی به درجات بالایی رسیده بود. به مناسبت 11 دی سالروز ولادت و شهادت این شهید بزرگوار، اندکی از زندگی‌اش را مرور خواهیم کرد. باشد که برایمان دعا کند.

 

 

خاطراتی از همسر شهید سید مجتبی علمدار

 

انگشتر گمشده

ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. می گفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است. ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت می رود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا می گذرد و دربازگشت به ساری یادش می افتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: وا.. انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام می شود.گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.

جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمی شد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد .

 

عنایت امام زمان (عج)

سیّد همیشه « یا زهرا(س) » می گفت. البته عنایاتی هم نصیب ما می شد. مثلاً دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آنچنان توان مالی نداشتیم. یکبار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. 5 تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری زیر طاقچه مان است. تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک 5 تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عج) است. تا من زنده هستم به کسی نگو.

 

 

ایام عجیب

همیشه اول تا یازدهم دی ماه مریض بود. خیلی عجیب بود. می گفت وقتی که شیمیایی شدم همین اوایل دی ماه بود و عجیب تر اینکه 11 دی ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دی ماه ازدواج کردیم و دخترمان (زهرا) هم 8 دی ماه بدنیا آمد.

 

لحظات آخر

یکی دوبار که درباره شهادت حرف می زد می گفت: من 5 سال الی 5 سال و نیم با شما هستم و بعد می روم. که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعة آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود. دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمی کرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمی دانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی می زد که انگار می دانست می خواهد برود. می گفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم می رویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد . می خواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم می آید و مرا به دکتر می برد. به دوستش هم گفته بود: « قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام. می خواهم غسل شهادت بکنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم. » غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان. هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش می گفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد

 

پای درس سید

جملاتی از شهید علمدار

 

آدم باید توجه کند. فردا این زبان گواهی می دهد. حیف نیست این زبانی که می تواند شهادت بدهد که اینها ده شب فاطمیه نشستند و گفتند: یا زهرا ، یا حسین (ع) آنوقت گواهی بدهد که مثلاً ما شنیدیم فلان جا لهو و لعب گفت، بیهوده گفت، آلوده کرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتی کرد.

احتیاط کن! تو ذهنت باشد که یکی دارد مرا می بیند، یک آقایی دارد مرا می بیند، دست از پا خطا نکنم، مهدی فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتی می رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پایین بیندازد. بگوید: مادر! فلانی خلاف کرده، گناه کرده است. بد نیست ؟!!! فردای قیامت جلوی حضرت زهرا(س) چه جوابی می خواهیم بدهیم.

تکرار عاشورای 61 به روایت لینک

چه کسانی لباس شخصی هستند؟
روایت تصویری
 
تصاویری از قتل عام عزادارن سبز در عاشورای میرحسینی!
تصاویر زیر گوشه ای از جنایات رژیم را نشان می دهد كه توسط شبكه‌های مختلف حقیقت گوی خارج از كشور منعكس شده است!

عکس / توحش و حرمت‌شکنی حامیان موسوی در روز عاشورا

عکس / اغتشاشگران و حرمت شکنان عاشورای حسینی را شناسایی کنید
در روزهای آتی تصاویر تکمیلی مربوط به حرمت شکنان حوادث اخیر را منتشر خواهد نمود

عکس / عاشورای 88 و ظهور یزیدیان سبز پوش مجموعه عکس هایی از وحشی بازی سبز از جمله چماق بدست های سبز، آتش کشیدن بانک، ماشین ناجا...کاری از یزدیان امروز

فیلم / حضور فائزه هاشمی در بین اغتشاشگران عاشورای حسینی
چشم حضرت پدرشان!!! دوباره روشن!!!
 
گزارشی از پروژه‌ "كشته‌سازی " جدید
پروژه "كشته ‌سازی " فتنه‌گران و سناریوی شماره 2 ندا آقاسلطان با كشتن خواهر زاده موسوی كلید خورد.

فائزه هاشمی امروز هم به اغتشاشگران پیوست فائزه هاشمی پس از چند روز سپری كردن تعطیلات در شمال كشور، روز عاشورا هم به جمع آشوبگران در تهران پیوست.

علمداری سازگارا در عاشورای میرحسینی
تقدیم به تمامی مدعیان خط امام كه این روزها به پیاده نظام و سیاهی لشگر محسن سازگارا تبدیل شده‌اند!
 
قتل مشکوک خواهر زاده موسوی
به نظر می رسد پس از آنکه تیم های ترور از اقدام علیه سران اصلی این جریان به دلیل تدابیر جدی حفاظتی نظام ناامید شدند، این بار به سراغ حلقه های اطرافیان این جریان رفته و با هدف جریان سازی رسانه ای این اقدام مشکوک را سازماندهی کرده اند.
 
قرآن در آتش فتنه‌گران سوخت
در پی فتنه‌انگیزی‌های حامیان موسوی در روز عاشورای حسینی، قرآن كریم نیز توسط این افراد به آتش كشیده شد.
 
تلاش بقایای فرقه موسوی برای اخلال در عزاداری مردم تهران
در حالی که میلیون ها تهرانی در هیات های عزاداری مشغول نوحه خوانی و سینه زنی بودند، بقایای فرقه موسوی مقارن با ظهر عاشورا چند خیابان پایتخت را به آشوب کشانده و ضمن آسیب زدن به اموال عمومی عزاداران حسینی و شهروندان تهرانی را دچار زحمت کردند.

لبیک یا امیرالمومنین روحی فداک

دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه «می» نظم دو تا شانه به هم خورد

دستور رسید از ته مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سر میخانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

«لبیك علی »قطره باران به زمین ریخت
«لبیك علی» نور و تن دانه به هم خورد

یك روز گذشت و شب مستی به سر آمد
یعنی سر سنگ و سر دیوانه به هم خورد

پس باده پرید از سر مستان و پس از آن
بادی نوزید و در یك خانه به هم خورد
(مهدی رحیمی)

الحمدالله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة مولانا امیرالمومنین علی ابن ابیطالب (ارواحنا فداه)

عید غدیر مبارک

 
  • تعداد صفحات :14
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

ما که در فلان گوشه مشغول کار هستیم، دائم باید آن شغل را جدی بگیریم و آن را همان کار مهمی بدانیم که به ما محول شده و خودمان را در آن شغل بسازیم.
در جبهه به یکی می گویند سر برانکارد را بگیر، به یکی می گویند آرپی جی بزن، چنانچه هر کدام این کار را نکردند، جبهه شکست خواهد خورد.
در جمهوری اسلامی هرجا که قرار گرفته اید، همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به سمت شما متوجه است.
(مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه‌ای)
مدیر وبلاگ : محمد

حدیث روز